komijanbaba , باباتقي مردي از كميجان

سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

ختم به خير

آخرين ماجرا

خودش دوست داشت در فصل گرما بميرد و هميشه ميگفت ، خدايا من نوه و نتيجه ها و بچه هايم پخش و پلا هستند و در سراسر ايران پخش شده اند ، مرا در فصل سرد و زمستان از دنيا نبر كه آنها براي آمدن وجمع شدن ، دچار زحمت و خطر بشوند .

اما عليرغم خواست و آرزوي  خودش ، در زمستان سرد و يخبندان سال 1360 به رحمت ايزدي پيوست و قبرش در كنار قبر همسر اولش ثريا خانم و پدرش كربلايي علي و مادرش ليلان ننه ، در قبرستان سراب عيسي آباد قرار دارد .

خداوند عالميان اووهمة اموات و مؤمنين و مؤمنات را بيامرزد و در رحمت خودش قرار دهد .

محمد كميجاني ( جاويدراد )

زمستان 1381

همه شما را به خدا سپرده و برای آن مرحوم طلب خير و شفاعت ميکنم .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

خرافات

عكس امام

در سال 1357 مردم شديداً درگير كارهاي انقلاب اسلامي و مبارزه با عوامل رژيم بودند و جوانان و دانشجويان با پخش تراكت و اعلاميه هاي حضرت امام خميني رهبر كبير و تبعيدي انقلاب ، هرلحظه به افراد عامي و بيسواد آگاهي ميدادند و آنان را در جريان جنايات و ظلم و ستم عوامل رژيم قرار ميدادند .

در يكي از روزهاي پاييز سال 57 از طرف عوامل ناشناخته اي كه در صدد تحميق مردم و انحراف انقلاب از واقعيات علمي بسمت خرافات ، شايعه اي در سطح بسيار وسيع و گسترده در سطح كشور منتشر گرديد به اين مضمون كه عكس امام خميني در روي كرة ماه نمودار شده است و وقتي به ماه كه در آسمان بصورت بدر كامل خودنمايي ميكرد نگاه كنيد عكس امام را ملاحظه مي كنيد.

 مردم كه عاشق رهبر كبير انقلاب بودند ، از روي عشق و علاقة زياد اين شايعه را باور كردند و بر روي پشت بامها رفته و مثل زمانيكه كه در عصر آخرين روز ماه رمضان بدنبال رؤيت ماه شوال هستند ، مشغول رصد ماه كامل شده و سايه روشن هاي روي ماه را هر كسي به نسبت قوة تخيل خود تعبير و تفسير ميكرد و به ديگران القاء مينمود كه آن عكس است و آن عمامة حضرت امام است و آن ريش مبارك و آن چشم ايشان است . در كميجان حتي يك نفر بنام شيخ ... كه فردي عامي بود حتي توانسته بود قلم امام را هم كه پشت گوشش گذاشته بود تشخيص دهد .

 پدر بزرگ وقتي با اين ماجرا مواجه شده بود شروع به دعوا و مرافعه با كساني كرده بود كه در بامها آسمان را رصد ميكردند و ضمن نصيحت آنان ، گفته بود عقلتان كجا رفته است ؟

چرا عشق و علاقه ، اينقدر چشم عقلتان را كور كرده است ؟

 عكس امام بر روي ماه چكار ميكند ؟ بجاي اينكار ها به حرف رهبر عمل كنيد و از كارهاي خرافي و دور از عقل دوري كنيد .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

هليکوپتر

چرخه بالون

در زمان كودكي ام بياد دارم كه يك روز در حياط منزل پدربزرگم بوديم كه يكباره صداي غريب كوپ كوپي شنيده شد و وقتي به آسمان نگاه كرديم ، يك پرندة فولادي سياهي را ديديم كه از سمت شرق به سمت غرب پرواز ميكرد .

 من كه شاهد پرواز آن پرنده بودم با فرياد ديگران را خبر كرده و ميگفتم :

-       چرخه بالون ، چرخه بالون .

همة اهل خانه از توي اتاقها بيرون آمده و با سرك كشيدن مؤفق بديدن هليكوپتر شده بودند .

ولي اكبر كه سرش ببازي كردن گرم بود ، تا بخودش بجنبد ، هليكوپتر از نظرها دور شد و وقتي كه او موفق بديدن آن نشد ، چنان شور ولوله اي بپا كرد كه پدر بزرگ مجبور شد او را بدوش گرفته و به بالاي پشت بام ببرد ، ولي در اين فاصله ديگر حتي سياهي هليكوپتر هم ديده نمي شد .

آنروز ها يكي از افتخارات من به اكبر اين بود كه من چرخه بالون را ديده بودم .

امروز تعجب ميكنم كه نام هليكوپتر چطور آن زمان هم چرخه بالون بود و الان بعد از 45 سال بازهم فرهنگستان همين نام چرخبال را براي هليكوپتر پيشنهاد كرده است ؟

از کرامات شيخ ما چه عجب !

پنجه را باز کرد و گفت وجب !

 

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

مدرسه دخترانه

اولين مدرسة دخترانه

اولين مدرسه اي كه در كميجان براي آموزش دختران ساخته شد مدرسة 25 شهريور بود .

بنا به روايتي ، زمين آن از طرف خانم قدس السلطنة بيات اهدا شده بود ، اين خانم كه يكي ازهمسران  بزرگترين خوانين كميجان ( عاصم السلطنه ) بود ، قبلاً زمين محل احداث درمانگاه كميجان را نيز اهدا كرده بود .

در رابطه با احداث همين مدرسة دخترانه ، روزي مرحوم حاج اسد يزدي در صحرا پدربزرگم را ملاقات كرده و باو گفته بود :

ـ مشهدي تقي ، اگر دختري در خانه داري به مدرسه بفرست تا تعداد اين بچه ها زياد شوند و ما بتوانيم به بهانة آنها يك مدرسة دخترانه بسازيم .

پدربزرگم در پاسخ آنمرحوم گفته بود :

ـ من دختري كه بتواند به مدرسه برود ندارم و همة دخترانم ازدواج كرده اند ولي از همين امروز هزينة يك دختر مدرسه اي را بحساب من منظور كنيد تا آن مدرسه تأسيس شود .

ديدگاه او از همان زمان بر پيشرفت زنان در جامعه بود .

 

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

عبدالله

قيرخ دانوشان

من و عبدالله پسر عمو خسرو ، نيمچه جوان هاي همراه پدربزرگ و كتك خور ايشان بوديم و چون عبدالله خيلي حرف ميزد و وراجي ميكرد و از صبح علي الطلوع تا دم غروب يك ريز حرف ميزد و سئوال ميكرد ، پدربزرگم او را به نام نامي قيرخ يانوشان يا قيرخ دانوشان كه به معناي چهلگو و وراج است ، ملقب كرده بود .

هرگاه اين عبدي با كسي در انجام كاري شريك و همكار ميشد ، آنقدر حرف ميزد كه كار با تأخير و خسارت انجام ميشد و همگي كتك ميخورديم .

نوش جان!

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

کمال آباد

امامزاده كمال آباد

در سال 1345 شايعه اي در سراسر مناطق شهري و روستايي منطقة اراك پيچيد كه : در كمال آباد ائمه گرد آمده و معجزات زيادي كرده اند .

اين شايعه كه كاملاً دروغ و ساخته و پرداختة افراد خاصي بود منجر به تهييج عمومي و هجوم مردم و كشاورزان معتقد و با ايمان و ساده دلي شد كه مشغول درو كردن گندم هايشان بودند .

آنان كار اصلي كشت و زرع و دروگري و جمع آوري محصول خود را رها كرده و گروه گروه به سمت كمال آباد براه افتادند .

بعضي با تراكتور ، برخي با دوچرخه ، بسياري با الاغ و اسب و استر و بعضي هم سوار كاميون و اتوبوس شده و خود را به كمال آباد رساندند .

كمال آباد روستايي است كه در كنار آهنگران و در حوالي روستاهاي تاج آباد وعزيزآباد ( در بين راه اراك - فراهان ) قرار دارد و از قديم داراي يك امامزادة كوچك و محقري بود ، كه مردم روستا گاهي به زيارت آن مي رفتند .

 اما آنسال ناگهان فردي شايع كرد كه تمام امامان را ديده است كه يك شب براي زيارت به مرقد آن امامزاده آمده بودند و همين شايعه كه راست و دروغ بودن آن هيچگاه محرز نگرديد ، باعث آن شور و هيجان عمومي شد .

مردم مؤمن و مسلمان كه با اين باورها و اعتقاد عميق به ائمة هدي بزرگ شده اند و با همان زندگي مي كنند ، از گوشه كنار كشور و شهرها و روستاهاي اطراف بسمت كمال آباد براه افتادند و چنان جمعيتي در آن روستا گردآمدند كه تمامي امكانات مردمي خانه هاي روستا هم قادر به تأمين امكانات رفاهي و بهداشتي مورد نياز مردم و مراجعان نبود .

مراجعين حتي در رابطه با تأمين مواد اولية غذايي و آب شرب سالم و خنك مورد نياز نيز دچار محدوديت شده و بهداشت عمومي هم به خطر افتاده بود .

 ارزاق عمومي به اندازة كافي نبود و مردم هم هردم اين شايعه را قوت مي بخشيدند و ديگران را به سمت آن روستاي محروم و امامزادة كوچكش كه بتازگي عظمت كاذبي پيدا كرده بود جذب ميكردند .

در اين حال وقتي پدر بزرگ فهميد كه دو پسرش هم به كمال آباد رفته اند با آنان بشدت برخورد كرد و به مردم نصيحت ميكرد كه اينكارها ساخته و پرداخته ذهن كساني است كه دوست واقعي دين و ائمه نيستند و به اين ترتيب تيشه بريشة دين ميزنند .

خدا درقلب ماست و براي هرچيزي و هركاري فقط بايد از او كمك بخواهيم .

باو خبر رسيد كه چشمان نابيناي بتول دختر يكي از كميجاني ها در اثر معجزة امامزادة كمال آباد بينا شده است ، ولي پدربزرگ گفت من تا با چشمان خودم نبينم باور نميكنم ، وقتي آن خانواده از كمال آباد برگشت معلوم شد كه ماجراي بينا شدن دخترشان شايعه اي بي اساس بيشتر نبوده است .

 از اين ماجرا فقط كشاورزان ساده دلي كه كار درو مزارع خود را رها كردند ، زيان ديدند وگرنه كساني كه در اطراف كمال آباد به كسب و كار مي پرداختند سود كلاني به جيب زدند و بالاخره ماجرا به همان صورتي كه شروع شده بود بخودي خود و بي سروصدا خوابيد و به فراموشي سپرده شد .

هر امامزاده ای معجزه نميکنه !

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

قدرت

پي كني

يك ضلع زميني كه عموخسرو خريده و مشغول خانه سازي بود از طرف غرب با مسيل و سيلگاه مجاور بود و وقتي تصميم به ساختن خانه در آن زمين گرفت.

 پدر بزرگ گفت كه ضلع غربي را بايد تا عمق زياد پي كني كرده و با سنگ و ملات ماسه سيمان ، ديوار سنگي ضخيمي بسازند تا براي هميشه خيالشان از خطر سيل راحت باشد .

براي پي كني كارگري بنام قدرت فرزند ميرعلي را كه قده ميگفتند اجير كردند ، قدرت هي ميكند و عمق پي را زياد ميكرد و پدربزرگم ميگفت بازم بكن ، و او هم هر از گاهي مي آمد و از پدربزرگ مي پرسيد بيا ببين كافيه ؟

بعد از چند بار ديدن و گفتن ، بالاخره به كارگرش گفت:

 وقتي كار تمام خواهد شد كه قد تو كاملاً در داخل پي قرار گرفته و از دور قابل ديدن نياشد  ديگر نپرس آنقدر بكن تا تمام شود . همين نظارت دقيق باعث شده كه آن پي و ديوارش علرغم مجاورت دائمي با سيل و سيلاب ، بعد از گذشت بيش از سي سال پايدار و بدون هرگونه عارضه اي برقرار بماند .

پايدار باشيد

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

کله پاچه

گوسفند پرواري

يكبار بابابزرگ رسيدگي و تيمار يك گوسفند پرواري را به پسر كوچكش خسرو كه در آنزمان جوان برومند و سر به هوايي شده ، سپرده و گفته بود : اين گوسفند مال خسرو است و خودش بايد هر روز به او آب و خوراك و علوفه بدهد ، ولي عليرغم سپردن مسئوليت مراقبت و تيمار گوسفند به عمو ، بابابزرگ خودش به آن گوسفند هم مثل بقيه رسيدگي ميكرد ، چون پسرش را مي شناخت و ميدانست كه او بيخيال است .

يكشب كه براي شام كله پاچه گذاشته و چند نفر از بستگان هم دعوت شده بودند ، يكباره پدربزرگ هنگام شام خوردن از عمو خسرو سئوال كرده بود كه :

 - بابا گوسفندت چطوره ؟ خوب غذا ميخوره ؟

عمو جواب ميدهد كه :

- آره بابا خيلي خوب علوفه ميخوره و حسابي هم چاق شده .

بابابزرگ عصباني شده و گفته بود :

 - هچچه نمه قودوخ ، بو كلله پاچچا او داوارينه ( يعني اين كله پاچه مال همون گوسفندي است كه تو از سلامتي اش تعريف ميكني ) .

سيزلرساغ اولون

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

ورک قوجاقه

سكو و ورك

شغل اصلي پدر بزرگم كوزه گري بود ، و ناچار بود براي روشن كردن كوره و پختن كوزه ها از ورك و خار و بته استفاده نمايد و چون ميزان مصرف بالا بود ناگزير از افراد خوش نشين ورك ميخريدند و آنها سارها و پشته هاي ورك را كه بار الاغ كرده بودند ، آورده و در ميدانچة سنگفرش مقابل خانه بر رويهم مي انباشتند ، و وقتي كه كوزه هاي سفالي ساخته شده باندازه يك كوره ميشد ، آنها را با دقت در كوره مي چيدند ( پس از فوت كردن تك تك كوزه ها ) و پس از گل گرفتن و بستن درب كوره ، زير كوره را روشن كرده و با افزودن و ريختن دائمي ورك ، آتش زير كوره را يك شبانه روز روشن نگه ميداشتند تا تمام كوره ها كاملاً پخته شود .

براي حمل ورك از ميدانچه به پاي كوره از چوب بلندي بنام حچچه كه سرش دوشاخه بود استفاده ميكردند و يكروز كه پدربزرگ با دوشاخه ، كپه هاي ورك را بلند كرده و بر روي دوشش گرفته و به داخل حياط و پاي كوره ميبرد.

در اين حال عمو خسرو كه در عالم خودش بود در حالي كه زير لب آوازي را زمزمه ميكرد ،  برروي يكي از سكوهاي كنار درب حياط نشسته بود و به كار و فعاليت پدرش توجهي نداشت .

پدربزرگ از اينكه پسرش خسرو بي خيال كار و ورك ، روي دوپا چندك زده و روي سكوي كنار در نشسته و با دهانش سوت ميزده عصباني شده و آن پشتة ورك را كه پر از تيغ است روي بدن عمو گذاشته و با او دعوا كرده و به او نصيحت كرده بود كه از تنبلي و بيخيالي دست بردارد .

چه فايده !

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

تربيت

تربيت بچه ها

پدر بزرگ سياست جالبي براي تنبيه بچه ها داشت و در مواردي كه يك جور خرابكاري كرده و يا تأخير در انجام كاري داشتيم ، وقتي به او ميرسيديم ، اماده بوديم كه به محض بلند كردن دستش فرار كرده و از كتك خوردن نجات پيدا كنيم ، ولي او عادت داشت كه ميگفت :

خوب باباجان خسته نباشي ، شاره را بردي و خالي كردي ؟

 رفتي آب هم برامون آوردي ؟

همزمان با اين سئوالات كه با لحن مهربانانه اي پرسيده ميشد ، خودش آرام آرام مثل ماري بآرامي به سمت ما ميخزيد و وقتي كه به دسترس گوش ما ميرسيد و يا ما در چوبرس قرار ميگرفتيم ، ناگهان مثل مار بوآ ميجهيد و گوش بينواي ما را در كف دستش ميگرفت و آنرا ميپيچاند و يا اينكه غفلتاً ضربه ناگهاني دست و يا چوب و تركه را وارد ميكرد و ميگفت : هيچچه نمه قودوخ ، گنه بالوخ توتورديز ؟ يعني :

كره بازم سرت به گرفتن ماهي گرم شده بود ؟

“ هيچچه نمه“ يك اصطلاح فاقد معني و تكيه كلام مخصوص پدربزرگم بود .

پدربزرگ مرحومم خيلي هشيار و زحمتكش بود و از هيچ چيز هم غافل نميشد ، تجربة وسيع و زندگي بسيار سخت و پر زحمتي را تجربه كرده بود و از آموخته هايش استفاده ميكرد و در زمان مناسب به ما هم مياموخت ، تشويق هم ميكرد و حتي با بچه ها بازي هم ميكرد ولي تنبيه بچه مطلبي بود كه هرگز فراموشش نميشد و آنرا به حساب ديون ما ميگذاشت و در زمان مناسب اجرا ميكرد .

بالاخره حساب مردم را که نميشود نگه داشت !

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

قحطی

سالهاي قحطي و خشكسالي

پدر بزرگم چون گرسنگي و قحطي را ديده بود ، تعريف ميكرد كه در ايام سالهاي قحطي جوانان بيشماري از گرسنگي در كوچه هاي كميجان ، جان سپرده بودند و ما هم بدليل نداري و محدوديت امكان كمك نداشتيم و به همين دليل هم هرگز نديدم كه تكه اي نان يا حبه اي انگور از دستش بر زمين بيفتد ، او قدر تمام جزء جزءزندگيش را ميدانست .

اما اخيراٌ که در شهريور ۱۳۸۲برای چيدن انگورهای باغ به کميجان رفته بودم و زمانی که مشغول کار بوديم ازبس در چيدن بی دقتی ميکرديم و دانه های انگور بر زمين می ريخت دائم به يادش بوديم . آخرش گفتم : حالا کجاست ؟

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

هيچ چه نمه قودوخ

از تهران برگشتن ايپكعلي

ايپكعلي فرزند معصومه خواهر باباتقي از ازدواجش با حسن عمو بود كه اهل عيسي آباد بود و چون مادرش پس از مدت كوتاهي بعد از تولد او از حسن عمو طلاق گرفته و به منزل برادرش بازگشته بود ، در همان خانه پدر بزرگ ماند و بزرگ شده بود .

بعد از اينكه ايپكعلي بزرگ شد ، براي پيدا كردن كار به تهران رفته بود ، در همان ايام اسم پدرم (مسيب)كه پسر بزرگ خانواده بود براي اعزام به خدمت سربازي درآمده بود .

چون اهل خانواده مايل به فرستادن او به سربازي نبودند ، او را از چشم آشنا و غريبه پنهان ميكردند تا مبادا چشم مأمور جلب افراد و جوانان به سربازي باو بيفتد و او را به اژباري ( اجباري ) ببرند .

يكشب كه اهل خانه درب حياط را بسته بودند و در حال صرف شام بودند ، صداي دقالباب درب بگوش مي رسد ، مسيب براي باز كردن درب حياط مي رود و سئوال مي كند :

- كيه ؟

كسي از پشت درب بزبان فارسي ميگويد :

- در را بازكن .

مسيب دوباره مي پرسد : كيمنه ؟ ( يعني كيه؟)

صدا دوباره به همان زبان فارسي ميگويد :

باز كن درب را اي جوان .

مسيب كه درگير مسئلة سربازي بود ، بدون اينكه درب را بازكند عقبگرد كرده و با عجله خود را به خانه رسانده و به پدرش ميگويد :

بابا يك نفر آدم شهري است كه به زبان فارسي صحبت ميكند ، فكر كنم براي جلب من آمده است .

پدرش (پدربزرگ ) باو ميگويد كه خود را درون كورة كوزه گري پنهان كند و سپس خودش براي بازكردن درب مراجعه و درب را باز ميكند و ناگهان با ايپكعلي روبرو ميشود كه به زبان فارسي ميگفت : پيرمرد در را باز كن .

از همانجا پدربزرگ با سقلمه چنان به پهلوي ايپكعلي ميكوبد كه داد او به آسمان مي رود و ميگويد :

هيچ چه نمه قودوخ ، منيم اوچون ، فارسه اورگن مي شه ي؟ سن بيزيم اوره گي ميزه پات لاتدي .

يعني : كره ... براي من فارسي ياد گرفته اي ؟ تو دل ما را از ترس تركاندي .

ايپكعلي بعداً موفق شد در راه آهن استخدام شده و خانواده اش را به تهران برده و در آنجا ساكن شد و هنوز هم در همان تهران ساكن است .

شهری شدن به فارسی ياد گرفتن نيست .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

گوشمالی

آموزش عملي

در جريان كوزه گري يكي از اقلام توليدي كارگاه ديگ هاي سفالي بود كه به اصطلاح به آن چولمك مي گفتند .

چولمك را هم مثل كوزه بر روي چرخ كوزه گري مي ساختند و سپس كف آنرا از روي چرخ بريده و برميداشتند و در جايي مي نهادند تا كمي خودش را بگيرد .

پس از اينكه چولمك ها كمي سفت و خشك مي شدند ، استادكاري مي آمد و با زدن لبه هاي زيرين آن با يك قاشقك ، آنها را بهم رسانده و براي چولمك كف سازي ميكرد و اين كف را چنان با مهارت ميساختند كه با بقية قسمتهاي آن يكپارچه مي شد .

مزد استادكار را دانه اي حساب ميكردند و روزي يكي از استادكارها ادعا كرده بود كه اگر من نباشم و كف اين ديگها را نسازم ، شما همه تان به هيچ دردي نميخوريد و بيكار مي مانيد .

هرچه پدربزرگ او را نصيحت كرده و گفته بود كه باباجان ، كار يك جريان زنجيروار و پيوسته بهمديگر است و وقتي عدة زيادي با همديگر همكاري و ياري بكنند ، يك جنس ساخته و پرداخته و بدردبخور ميشود ، او از روي خودخواهي و منيت ، هي منم منم كرده و ادعاهاي زيادي كرده بود .

روز بعد وقتي زمان گل درست كردن شده بود ، پدربزرگ يواشكي به گل ساز گفته بود كه تمام گل را مخصوص كوزه درست بكند و با آن گل تا غروب يك كوره كوزه درست كرده بود .

وقتي بعد ازظهر آن استاد كف ساز آمده بود و ديده بود كه حتي يك ديگ هم براي نمونه وجود ندارد تا او كف آنرا بسازد ، با ناراحتي رو به پدربزرگم مشهدي تقي كوزه گر كرده و گفته بود :

 - پس چرا همه اش كوزه زده اي ؟فكر مزد من بدبخت نكردي ؟

 پدربزرگم در جوابش گفته بود :

- مگر تو نميگفتي كه كار بقية افراد مهم نيست ، و بدون وجود تو كار كارگاه لنگ مي ماند ؟ حالا توهم بنشين و ديوار روبرويت را بكوب ، امروز را بدون مزد مي ماني تا بفهمي كه همه كار با همكاري انجام ميشود نه با منم منم گفتن .

آنان که به جاه و مال خود می نازند

وقتش برسيد هر دو را می بازند .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

گوشمالی

آموزش عملي

در جريان كوزه گري يكي از اقلام توليدي كارگاه ديگ هاي سفالي بود كه به اصطلاح به آن چولمك مي گفتند .

چولمك را هم مثل كوزه بر روي چرخ كوزه گري مي ساختند و سپس كف آنرا از روي چرخ بريده و برميداشتند و در جايي مي نهادند تا كمي خودش را بگيرد .

پس از اينكه چولمك ها كمي سفت و خشك مي شدند ، استادكاري مي آمد و با زدن لبه هاي زيرين آن با يك قاشقك ، آنها را بهم رسانده و براي چولمك كف سازي ميكرد و اين كف را چنان با مهارت ميساختند كه با بقية قسمتهاي آن يكپارچه مي شد .

مزد استادكار را دانه اي حساب ميكردند و روزي يكي از استادكارها ادعا كرده بود كه اگر من نباشم و كف اين ديگها را نسازم ، شما همه تان به هيچ دردي نميخوريد و بيكار مي مانيد .

هرچه پدربزرگ او را نصيحت كرده و گفته بود كه باباجان ، كار يك جريان زنجيروار و پيوسته بهمديگر است و وقتي عدة زيادي با همديگر همكاري و ياري بكنند ، يك جنس ساخته و پرداخته و بدردبخور ميشود ، او از روي خودخواهي و منيت ، هي منم منم كرده و ادعاهاي زيادي كرده بود .

روز بعد وقتي زمان گل درست كردن شده بود ، پدربزرگ يواشكي به گل ساز گفته بود كه تمام گل را مخصوص كوزه درست بكند و با آن گل تا غروب يك كوره كوزه درست كرده بود .

وقتي بعد ازظهر آن استاد كف ساز آمده بود و ديده بود كه حتي يك ديگ هم براي نمونه وجود ندارد تا او كف آنرا بسازد ، با ناراحتي رو به پدربزرگم مشهدي تقي كوزه گر كرده و گفته بود :

 - پس چرا همه اش كوزه زده اي ؟فكر مزد من بدبخت نكردي ؟

 پدربزرگم در جوابش گفته بود :

- مگر تو نميگفتي كه كار بقية افراد مهم نيست ، و بدون وجود تو كار كارگاه لنگ مي ماند ؟ حالا توهم بنشين و ديوار روبرويت را بكوب ، امروز را بدون مزد مي ماني تا بفهمي كه همه كار با همكاري انجام ميشود نه با منم منم گفتن .

آنان که به جاه و مال خود می نازند

وقتش که رسيد هر دو را می بازند .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

مسجدسازی

- احداث ساختمان مسجد امام زين العابدين سراب عيسي آباد

بعد از اين حادثه بود كه حاج آقا زين العابدين مليحي ( رحمه الله عليه ) باني خير شد و پيشقدم گرديد و با جمع آوري كمكهاي مردمي ، پلي بر روي رودخانه قره چاي در محل تقاطع با جاده كميجان - همدان احداث گرديد .

خدا خيرش بدهد و رحمتش نمايد ، البته مردم سراب عيسي آباد هم براي گراميداشت ياد و خاطره آنمرحوم ، نام مسجد محله را پس از نوسازي و تجديد بنا ، بنام مسجد امام زين العابدين نامگذاري كردند .

خدا هر دو را بيامرزد.

 

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

دبيرستان

- احداث ساختمان اولين دبيرستان پسرانه كميجان

زميني كه اين دبيرستان را بر رويش ساختند ، قبرستان متروكه و قديمي بود كه بداخل روستا افتاده بود و پدربزرگم باباتقي اين بار هم ناظر عمليات ساختماني آن بود و در جريان پي كني و خاكبرداري هاي آن ، آنقدر قطعات مختلف استخوان اسكلت آدمي خارج ميشد كه كارگرها كه همگي هم محلي و نوبتي بودند زله شده و به امان آمده بودند ، ولي بابابزرگ جدي تر از آن بود كه با چند تا اسكلت سر و پا و دست و دنده آدمها و اموات قديمي جا خالي كند و به هر ترتيبي بود كار را تا آخر ادامه داد و ساختمان دبيرستان را در سال 1345 باتمام رساند .

آو که با آنهمه اسکلت و قلم سر کرد

ديدی آخر که چه سان پيرهنی در برکرد؟

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

حمام سراب
Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

کارهای عمومی

كارهاي عام المنفعه

در تمام طول عمرش زحمت كشيد و غير از امور شخصي در كارهاي عام المنفعه هم پيشقدم و فعال بود و براي مديريت و نظارت بر اجراي پروژه هاي عمومي هم خيلي فعال و جدي بود و از جمله مسئوليت پروژه هاي زير را بعهده داشت :

خدا خيرش بدهد.

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

تظاهرات

قور قودوخ

در سال 57 به دليل بيماري پوستي كه داشت ، در بيمارستان رازي در خيابان شاهپور ( انقلاب اسلامي ) بستري شده بود و روزي كه بعد از مدتها بستري بودن او را از بيمارستان ترخيص كردند و در حال انتظار براي گرفتن تاكسي و آمدن به سمت خانه بوديم ، بدليل تظاهرات خياباني ومسدود بودن مسير خيابان و جلوگيري از عبور و مرور اتوموبيل ها ، ناگزير از پياده روي و طي كردن بخشي از راه شديم و هنگامي كه از كنار گروهي از بچه ها و نوجوانان كه تظاهرات ميكردند و شعار ميدادند ، عبور ميكرديم گفت : زود باش مرا از اين خيابان بيرون ببر تا از راه ديگري برويم چون اين مملكت بزودي دست “ قور و قودوخ“ ها مي افتد و ديگر سنگ روي سنگ بند نميشود و من كه مردني هستم ولي شما ديگر روي آرامش و خوشي را نخواهيد ديد .

صدق الله و رسوله

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

دانشجو

اعتصابهاي دانشجويي

وقتي كه من در دانشگاه بودم و درس ميخواندم و گاهي ما اعتصاب كرده و كلاسها را تعطيل ميكرديم و وقتي بابا بزرگ ماجرا را مي فهميد بشدت مخالفت ميكرد و ميگفت شما قدر نعمت ها را نميدانيد ، معلومه كسي كه از كوره دهات برود تهران و توي بهترين دانشگاه درس بخواند و در بهترين محلة تهران دركوي دانشگاه اتاق داشته باشد و در كمال راحتي بخوابد و از سرما و گرما و گرسنگي خبري نداشته باشد و چلوگباب هر پرس 15 ريال بخورد ، بايد هم هار بشود و شلوغ كند و اعتصاب راه بيندازد .

او از جمله كساني بود كه دوران قحطي و ناامني و  نابسامانيهاي دوران اواخر قاجاريه و سالهاي 5 تومن را تجربه كرده و اشغال كشور توسط روسها و انگليسي ها و سقوط رضاشاه را ديده بود و تمامي فراز و نشيب هاي سياسي و تاريخي دوران حكومت محمدرضاشاه را هم در حد اطلاعات محدود دهاتي اش ملاحظه كرده بود ، و لذا ميگفت كه اگر شماها يك روز از روزهاي دوران قحطي آن زمانها را ديده بوديد ، هرگز دست از پا خطا نميكرديد و دنبال انقلاب و تغيير رژيم نمي رفتيد .

راست می گفتا !

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

الاغ قرضی

قرض دادن الاغ

ماجراي قرض دادن الاغ هم از آن ماجراهاي شنيدني است .

الاغ حيوان خوب و زحمتكشي است كه معمولاً در فروردين ماه كره اش را بدنيا مياورد و حدود يكماه طول ميكشد تا كره الاغ بتواند تمام روز را در كنار مادرش به صحرا و بيابان برود و در مدتي كه كره نوزاد است و براي احتراز از خستگي او را همراه مادرش به بيابان نميبرند و در طويله نگه ميدارند ، روزي يكي دوبار مادرش را مياورند تا آن حيوان بچه اش را شير داده و سير نمايد .

بعد از اين مدت است كه كم كم كره را همراه مادرش به صحرا ميبرند تا ضمن باز شدن دست و پايش ، با صحرا و بيابان هم آشنا شده و با دهان زدن به علوفة تر و تازه به گياهخواري هم عادت كند ، در اينمواقع چون كره تازه به صحرا رسيده و دويدن و شيطنت را دوست دارد ، به دور دستها دويده و مادرش كه نگران او ميشود ، با صداي بلند او را صدا كرده و بدنبال او ميرود و اگر كره از مادر عقب بماند ، الاغ مادر گوشها را به سمت عقب ميخواباند و با نگراني عقب و پشت سر را نگاه ميكند و اگر مدتي از بچه اش دور بماند وقتي كه به او نزديك ميشود ، از دور شروع به عرعر كردن و صدا كردن ميكند و به دلايل فوق الذكر در مواردي كه الاغ را به دوست يا همسايه اي قرض ميدادند ، كره اش را نگه ميداشتند تا مبادا كره به بيابان فرار كرده و اسباب دردسر طرف بشود .

يكبار عباد نبي الله كه ضمناً بچة خواهر پدربزرگم بود ، آمده و الاغ را از او قرض ميگيرد تا فردا باري را به صحرا ببرد ، پدر بزرگ موافقت ميكند و به عباد ميگويد : برو فردا صبح بيا الاغ را ببر .

صبح فردا كه عباد براي بردن الاغ آمده بود ، بابابزرگم بهش گفته بود : بيا اين الاغ سوار شو برو ، اما اگر آب و غذا به حيوان ندي يا بار زياد و سنگيني بارش كني و يا كتكش بزني ، اين حيوون مياد و همه چي را به من ميگه .

عباد خودش تعريف ميكرد و ميگفت نزديك غروب ديگر كارمان تمام شد و من سوار الاغ شدم تا آنرا به خانة دايي برده و به آنها بدهم ، الاغ با قدمهاي تند تا دم خانة آنها رفت و وقتي از پيچ كوچه به ميدانچة جلوي خانة آنها پيچيد ، شروع كرد با صداي بلند عرعر كردن و من كه تا آنموقع عرعر كردن الاغ ماده را نديده بودم خيال كردم ؛ او دارد از دست من به دايي شكايت ميكند و همه چيز را براي او تعريف ميكند ، اين بود كه فوراً از الاغ پايين پريده و الاغ را رها كردم و خودم از ترس تقي دايي بطرف خانه مان فرار كردم ، بعداً دايي ازم پرسيد آنروز چرا الاغ را رها كرده بودي ؟ و من ماجرا را تعريف كردم و او خنده كنان گفت :

ـ پسرة بي عقل آن حيوان دلش براي كره اش تنگ شده بود و براي اون عرعر ميكرد و به اون خبر آمدنش را ميداده است .

سيزلر ساغ اولون

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

گنجشک مشهدی

آزاد نمودن گنجشگها

يكبار هم براي زيارت به مشهد مقدس مشرف شده بود و در آنجا ديده بود كه مردي دستفروش يك قفس در كنار خيابان گذاشته كه پر از گنجشك است ، كمي از دور او را نگاه كرده بود و ديده بود كه بعضي از مردم با دادن پول گنجشكي را از آن مرد خريده و پس از گرفتن آن را در هوا پرواز ميدهند و گنجشك كه از قفس خلاص شده مثل تير از كمان رها شده به پرواز در ميآيد .

آرام آرام به مرد دستفروش نزديك شده بود و از او پرسيده بود كه :

ـ عمو ، تو چي ميفروشي ؟ 

ـ گنجشك ميفروشم عمو

ـ دانه اي چند ميفروشي ؟

ـ دانه اي 5 ريال

پدربزرگم پنج ريال داده و يك گنجشك خريده بود و به محض اينكه گنجشك را در دستانش گرفته بود ، با يك چرخش دست راست كلة آن پرنده را كنده و بر زمين انداخته بود ، مرد پرنده فروش كه از اين عمل او تعجب كرده بود ، با عصبانيت پرسيده بود :

ـ چرا همچين ميكني مرد حسابي ؟

ـ مگه چطور شده ؟ خب دارم گنجشكم را مي كشم .

ـ چرا ميكشي حيوان زبان بسته را ؟ نميگي گناه داره ؟

ـ مگه بقية مردم چيكار ميكنن ؟

ـ مردم پرنده را مي خرند و از قفس در آورده در راه خدا آزاد مي كنند ، تو پرنده را ميكشي .

 ـ لابد مردم باغ ندارند ، اگر آنها هم مثل من از دست اين پرنده ها بجان آمده بودند ، آنها هم همينكار را ميكردند ،  دعا كن كه من پول كافي ندارم ، اگر پولم زياد بود همة اين گنجشكها را مي خريدم و سر همه را ميكندم .

يا ضامن آهو.

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

نجاری

نجاري براي گنجشكها

از جمله يكبار كه در خانه مشغول كارهاي نجاري ( كه همة روستائيان آن را بلد هستند ) بود ، يك گنجشك را صيد كرده و پاهاي گنجشك را بر روي كٌنده گذاشته و هر دو پايش را با تبر قطع كرده و مثل ملا نصيرالدين او را به پرواز در آورده و به او گفته بود كه برو به دوستات بگو كه اگر توي باغ من بيان اين جزايشان است .

دور از چشم سازمان حمايت از حيوانات

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

گنجشگ ها

ماجراي گنجشك ها

پدر بزرگم در جواني ناگزير از مهاجرت اجباري از عيسي آباد و از دست دادن تمام املاك خود شده بود و براي ايجاد يك باغ در اراضي پر از سنگ و قلوه سنگي آقداش خيلي زحمت كشيده بود ، به همين دليل از اينكه گنجشكها در ميان درختان بگردند و ميوه هاي آن را بخورند خيلي حساس بوده و در هر فرصتي كه بدست مي آورد آنها را معدوم ميكرد  .

سيزلرساغ اولون

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

فانوس

ماجراي چراغساري بابابزرگ

بابابزرگ كه در دشت حسن آباد زمين كشاورزي داشت يك شب براي آبياري رفته و با خودش چراغ فانوسي همراه برده بود ، چراغهاي فانوس گاهي اوقات به پت پت مي افتادند و دائماُ با پرپر زدن و خاموش روشن شدن اعصاب آدم را خورد ميكردند ، خلاصه آنشب هم چراغ فانوس بابابزرگ دچار حالت پت پت شده بود ، بابا كه هرچه سعي كرده بود ، قادر به اصلاح وضعيت چراغ و درست كردن آن نشده بود ، چراغ را بر روي يك سنگلاخ گذاشته بود و با بيل خو ضربة محكمي بر سر آن زده بود كه بر روي زمين پهن شده و براي هميشه خاموش شده بود.

افراد شوخ و بذله گو مثل شيخ هادي و ديگران اين جريان را بعنوان شوخي به اسم چراغسازي بابا بزرگ تعريف ميكردند  .

خدا رحمتش کند .

 

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

ساعت

 قضيه ساعت پدربزرگ

پدر بزرگ باباتقي يك ساعت جيبي داشت كه زنجير خيلي قشنگي آنرا به جادكمه جليقه اش وصل ميكرد ، هر روز غروب آنرا با آفتاب تنظيم و دقت آنرا كنترل ميكرد و براي خيلي از افراد و همسايگان ملاك و مبدا ء تنظيم ساعت بود.

هروقت كه پدرم هم براي آبياري ميرفت ساعت باباتقي را قرض ميكـرد و همراهش مي برد تا آب را بموقع بازكند .

در زمستانها در هر خانه يك كرسي مي گذاشتند تا افراد خانه در اطراف آن نشسته و با دراز كردن پاي خود بزير كرسي گرم شوند .

كرسي چهار ضلع داشت كه هر ضلع آنرا ، پله ميگفتند و نحوة جاگيري و نشستن هريك از اعضاي خانواده در پله هاي كرسي ، بنحوي بود كه انگار از قبل تعريف و تعيين شده است و جايگاه افراد خانواده در اطراف كرسي هميشه ثابت و لا يتغير بود .

يك شب كه من در كنار كرسي نشسته و مشغول مشق نوشتن بودم ، بقيه اعضاي خانواده در اطراف كرسي خوابيده بودند ، پدرم هم كه عصر آنروز از آبياري بازگشته و حسابي خسته بود ، در يك پله كرسي خوابيده بود .

پس از كمي مشق نوشتن وقتي براي خستگي در كردن و نفس كشيدن از جايم بلند شدم ،  در روي طاقچة ديواري ، چشمم به ساعت بغلي پدر بزرگ افتاد كه زنجير ماري زيبايي داشت كه يك سرش به حلقة كناري ساعت و سر ديگرش به يك حلقة زيبا متصل بود كه به جادكمه اي جليقه قلاب ميشد و پدرم بعد از اتمام آبياري ، ساعت را آورده و آنجا در طاقچه گذاشته بود .

همه در خواب بودند و وسوسه ديدن ساعت مرا راحت نمي گذاشت ، خلاصه آرام بلند شدم و ساعت را آوردم و با چاقوي قالي بافي مادرم قاب پشت آنرا باز كردم .

چرخ دنده ها با چه ظرافت و دقتي كنار همديگر چيده شده بودند و با چه نظمي كار ميكردند ، واقعا تماشاي آن همه ظرافت لذت بخش بود ، وقتي از تماشاي حركت اجزاي مختلف ساعت سير شدم ، با چاقو تك تك پيچ ها را باز كردم و چرخ دنده ها را جدا كرده و روي كرسي گذاشتم .

بعد از باز كردن چند چرخ ، ترسيدم كه نكند جاي چرخ ها و پيچ ها را فراموش كنم و نتوانم آنها را درست در جاي خودش قرار دهم ، آن بود كه شروع به بستن آنها كردم و سعي كردم هر چيزي را درست سر جاي خودش بگذارم ، اما هرچه زور زدم موفق نشدم و بالاخره تمام چرخ دنده ها و پيچ ها را بداخل ساعت ريختم و درش را با فشار بستم و آنرا لاي دار قالي بافي كه برقرار بود ، انداختم و خوابيدم .

اين پدر بزرگ نديد بديد ما هم كه ، وقتي چيزي را به كسي قرض ميداد ، فورا” براي گرفتنش ميآمد . فردا صبح همينكه آفتاب زد و ما مشغول صبحانه خوردن بوديم ، پدر بزرگ آمد و ساعتش را خواست  ولي هر چه طاقچه و اطراف آنرا گشتند پيدا نشد ، همه جا را گشتند و بالاخره ساعت را از درون دار قالي بافي پيدا كردند .

تا بابابزرگ چشمش به ساعت افتاد ، شصتش خبردار شد كه اكبر آنرا خراب كرده است ، چونكه فقط اون بود كه به امور فني علاقمند بود ، به همين دليل بابابزرگ رفت و يك تخته پيدا كرد و اصل مسلم چوب تر را مفصل اجرا كرد .

من از اين جريان كاملا” تاءديب شدم و ديگر به چيزي دست نزدم ولي اكبر هرگز ادب نشد ، اگرچه آنروز زير ضربات چوب هزار بار قسم خورد كه اصلا” ساعت را نديده و به آن دست نزده  ولي كي باور ميكرد؟ .

خدا اخوی را بيامرزد و او هم مرا حلال کند .

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

ماجراها

ماجراهاي پدربزرگ

باباتقي آدم بسيار دقيق و حسابگري بود و حساب كتاب يك قران زندگيش را هم نگه ميداشت ، هيچ وقت چيزي را فراموش نميكرد و هر كاري را در زمان خودش انجام ميداد و براي وقت هم خيلي ارزش قائل بود ، براي تك تك ابزار و وسايل و ادوات كشاورزي و كوزه گري اش ارزش قايل بود و واي به حال و روز كسي كه چيزي را از او قرض گرفته باشد و پس از انجام و اتمام كارش پس نياورده باشد .

روزي در يك اتوبوس به مقصد قم عازم زيارت مرقد حضرت معصومه بود كه يكباره در اتوبوس مردي را ملاقات كرده بود كه از بيست سال قبل از كميجان به تهران مهاجرت كرده بود .

پس از ديدار با آن مرد و احوالپرسي از او ، باو گفته بود كه شما از حسابهاي زمان كوزه گري مبلغ 5/2 ريال به من بدهي داري و امروز ديگر بايد آنرا به من بپردازي .

آن مرد با شوخي و خنده گفته بود :

-       مشهدي تقي ، تو هنوز بعد از بيست سال آن خرده حساب را بياد داري ؟

 پدربزرگ گفته بود :

-       بعله كه بياد دارم و آن مبلغ اگرچه بسيار كم و جزئي است ، ولي از نظر من يك حساب و بدهي است كه بايد پرداخت كني .

آن مرد با عذرخواهي مبلغ بدهي را باو پرداخت كرده بود .

سيزلرساغ اولون

Mohammad Komijani
 
سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

خلق و خوی پدربزرگ

اخلاق و خلق و خوي فردي

پدر بزرگم كه بدليل مواجه شدن با شرايط بسيار سخت دشمني صاحبان خون مواجه و ناچار به مهاجرت اجباري و ساخت خانه و باغ و آموختن صنعت و شروع كار جديد و ايجاد كارگاه مستقل گرديده و در جواني با زحمت و ذلت زيادي موفق شده بود جاي پاي خود را محكم نمايد ، آدمي بسيار جدي ، منضبط ، كوشا و پركار بود ، كه از الافي و بيكاري و دله گي خيلي بدش ميآمد .

من كه اين مطالب را براي يادگاري و زنده كردن خاطرات آن مرد شريف و فقيد مي نگارم ، نوة پسري او از پسر بزرگش مسيب هستم و در دوران كودكيم به دفعات شاهد محبت هايش بوده  و تلخي ضربات دستش را چشيده ام .

او خيلي عصبي مزاج بود و حرفش در خانه و كارگاه و صحرا و بيابان ردخور نداشت و همه از فاميل و همشهري با اخلاق منطقي و در عين حال تند او آشنا بودند و اگر كاري كه ميگفت انجام نميشد ، حسابي دعوا ميكرد و اگر دستش ميرسيد از بكار بردن چوب تر نيز ابا نميكرد ، حتي ميگويند كه در خانه زنجيري داشت كه با آن حرف خود را به كرسي مي نشاند و از بس جاي ضربه هاي آن زنجير دردآور و سوزناك بود ، جملة اعضاي خانواده در توطئة مشتركي ، زنجير را در چاه آب انداختند و به او بروز ندادند .

چند سطر مطالب زير را از زبان پسر بزرگش حاج مسيب نقل ميكنم :

مرحوم  مشهدي تقي سواد خواندن و نوشتن نداشت ولي مردي هشيار و با هوش و متدين و مقيد به نماز و روزه و ساير واجبات دين بود و از بس با علما وروحانيون محلي ، از قبيل آقايان مرحومان حاج شيخ ضيغمي ، خوشخبري و ناطقي حشر و نشر ميكرد و آنان را به منزل خود دعوت مينمود ، خودش همة مسائل فقهي و شرعي را از آنان آموخته بود و اين چيزها را به اهل خانه و ديگران مي آموخت .

 مادرش ليلان (كه به خان نه يا خانم ننه معروف بود ) ، زني مؤمن و از خانواده اي متدين بود كه نقطه اي را در خانه مشخص كرده بود كه وقتي سايه به آنجا مي رسيد ، كارش را ول كرده و نماز ظهر و عصرش را ميخواند . او زني تن سالم و قوي اراده و مستبد بود كه كارش در خانه غير از كمك به نان پختن ، رشتن پشم گوسفندان بود .

اما مادرم ثريا دختر جعفرقلي ، تمام كارهاي خانه ، از قاليبافي و نان پختن و تميز كردن گندم و جو حاصل از فروش كوزه و انواع سفال ، ديواركشي و سفيدگري ديوار خانه ، جابجايي كوزه ها ، دامداري و شيردوشي و توليد لبنيات و پختن روزانه يك لانجين بزرگ نان و دسته كردن آنها بود و در عين حال زني متدين و نمازخوان بود .

بطور كلي پدرم از اينكه مهمان يا فاميلي به خانه بيايد و نمازش را نخواند بدش مي آمد و فوري متذكر ميشد و هنگام شب نشيني ها هم ما را به خواندن كتابهاي مذهبي و احكام و رساله هاي عمليه ميفرمود تا خودش و مهمانان و اهل خانه گوش داده و آن احكام را بياموزند .

با آن حال كار و فشار زندگي و بي بضاعتي حاكم بر روزگار مردم ، پدرم معتقد بود كه مرد بايد دو اتاق نشيمن داشته باشد تا در يكي از اتاقها كوچ وكلفت خودش ( زن و بچه اش ) ساكن باشند و در ديگري مهمانان و افراد غريبه بمانند و ما يك اتاق كوچك بنام قهوه خانه داشتيم كه اطاق مهمان و باصطلاح امروزي ها اتاق پذيرايي بود .

سيزلر ساغ اولون

Mohammad Komijani
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيه خواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد



پرشين‌بلاگ