komijanbaba , باباتقي مردي از كميجان

سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

ساعت

 قضيه ساعت پدربزرگ

پدر بزرگ باباتقي يك ساعت جيبي داشت كه زنجير خيلي قشنگي آنرا به جادكمه جليقه اش وصل ميكرد ، هر روز غروب آنرا با آفتاب تنظيم و دقت آنرا كنترل ميكرد و براي خيلي از افراد و همسايگان ملاك و مبدا ء تنظيم ساعت بود.

هروقت كه پدرم هم براي آبياري ميرفت ساعت باباتقي را قرض ميكـرد و همراهش مي برد تا آب را بموقع بازكند .

در زمستانها در هر خانه يك كرسي مي گذاشتند تا افراد خانه در اطراف آن نشسته و با دراز كردن پاي خود بزير كرسي گرم شوند .

كرسي چهار ضلع داشت كه هر ضلع آنرا ، پله ميگفتند و نحوة جاگيري و نشستن هريك از اعضاي خانواده در پله هاي كرسي ، بنحوي بود كه انگار از قبل تعريف و تعيين شده است و جايگاه افراد خانواده در اطراف كرسي هميشه ثابت و لا يتغير بود .

يك شب كه من در كنار كرسي نشسته و مشغول مشق نوشتن بودم ، بقيه اعضاي خانواده در اطراف كرسي خوابيده بودند ، پدرم هم كه عصر آنروز از آبياري بازگشته و حسابي خسته بود ، در يك پله كرسي خوابيده بود .

پس از كمي مشق نوشتن وقتي براي خستگي در كردن و نفس كشيدن از جايم بلند شدم ،  در روي طاقچة ديواري ، چشمم به ساعت بغلي پدر بزرگ افتاد كه زنجير ماري زيبايي داشت كه يك سرش به حلقة كناري ساعت و سر ديگرش به يك حلقة زيبا متصل بود كه به جادكمه اي جليقه قلاب ميشد و پدرم بعد از اتمام آبياري ، ساعت را آورده و آنجا در طاقچه گذاشته بود .

همه در خواب بودند و وسوسه ديدن ساعت مرا راحت نمي گذاشت ، خلاصه آرام بلند شدم و ساعت را آوردم و با چاقوي قالي بافي مادرم قاب پشت آنرا باز كردم .

چرخ دنده ها با چه ظرافت و دقتي كنار همديگر چيده شده بودند و با چه نظمي كار ميكردند ، واقعا تماشاي آن همه ظرافت لذت بخش بود ، وقتي از تماشاي حركت اجزاي مختلف ساعت سير شدم ، با چاقو تك تك پيچ ها را باز كردم و چرخ دنده ها را جدا كرده و روي كرسي گذاشتم .

بعد از باز كردن چند چرخ ، ترسيدم كه نكند جاي چرخ ها و پيچ ها را فراموش كنم و نتوانم آنها را درست در جاي خودش قرار دهم ، آن بود كه شروع به بستن آنها كردم و سعي كردم هر چيزي را درست سر جاي خودش بگذارم ، اما هرچه زور زدم موفق نشدم و بالاخره تمام چرخ دنده ها و پيچ ها را بداخل ساعت ريختم و درش را با فشار بستم و آنرا لاي دار قالي بافي كه برقرار بود ، انداختم و خوابيدم .

اين پدر بزرگ نديد بديد ما هم كه ، وقتي چيزي را به كسي قرض ميداد ، فورا” براي گرفتنش ميآمد . فردا صبح همينكه آفتاب زد و ما مشغول صبحانه خوردن بوديم ، پدر بزرگ آمد و ساعتش را خواست  ولي هر چه طاقچه و اطراف آنرا گشتند پيدا نشد ، همه جا را گشتند و بالاخره ساعت را از درون دار قالي بافي پيدا كردند .

تا بابابزرگ چشمش به ساعت افتاد ، شصتش خبردار شد كه اكبر آنرا خراب كرده است ، چونكه فقط اون بود كه به امور فني علاقمند بود ، به همين دليل بابابزرگ رفت و يك تخته پيدا كرد و اصل مسلم چوب تر را مفصل اجرا كرد .

من از اين جريان كاملا” تاءديب شدم و ديگر به چيزي دست نزدم ولي اكبر هرگز ادب نشد ، اگرچه آنروز زير ضربات چوب هزار بار قسم خورد كه اصلا” ساعت را نديده و به آن دست نزده  ولي كي باور ميكرد؟ .

خدا اخوی را بيامرزد و او هم مرا حلال کند .

Mohammad Komijani
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيه خواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد



پرشين‌بلاگ