komijanbaba , باباتقي مردي از كميجان

سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

الاغ قرضی

قرض دادن الاغ

ماجراي قرض دادن الاغ هم از آن ماجراهاي شنيدني است .

الاغ حيوان خوب و زحمتكشي است كه معمولاً در فروردين ماه كره اش را بدنيا مياورد و حدود يكماه طول ميكشد تا كره الاغ بتواند تمام روز را در كنار مادرش به صحرا و بيابان برود و در مدتي كه كره نوزاد است و براي احتراز از خستگي او را همراه مادرش به بيابان نميبرند و در طويله نگه ميدارند ، روزي يكي دوبار مادرش را مياورند تا آن حيوان بچه اش را شير داده و سير نمايد .

بعد از اين مدت است كه كم كم كره را همراه مادرش به صحرا ميبرند تا ضمن باز شدن دست و پايش ، با صحرا و بيابان هم آشنا شده و با دهان زدن به علوفة تر و تازه به گياهخواري هم عادت كند ، در اينمواقع چون كره تازه به صحرا رسيده و دويدن و شيطنت را دوست دارد ، به دور دستها دويده و مادرش كه نگران او ميشود ، با صداي بلند او را صدا كرده و بدنبال او ميرود و اگر كره از مادر عقب بماند ، الاغ مادر گوشها را به سمت عقب ميخواباند و با نگراني عقب و پشت سر را نگاه ميكند و اگر مدتي از بچه اش دور بماند وقتي كه به او نزديك ميشود ، از دور شروع به عرعر كردن و صدا كردن ميكند و به دلايل فوق الذكر در مواردي كه الاغ را به دوست يا همسايه اي قرض ميدادند ، كره اش را نگه ميداشتند تا مبادا كره به بيابان فرار كرده و اسباب دردسر طرف بشود .

يكبار عباد نبي الله كه ضمناً بچة خواهر پدربزرگم بود ، آمده و الاغ را از او قرض ميگيرد تا فردا باري را به صحرا ببرد ، پدر بزرگ موافقت ميكند و به عباد ميگويد : برو فردا صبح بيا الاغ را ببر .

صبح فردا كه عباد براي بردن الاغ آمده بود ، بابابزرگم بهش گفته بود : بيا اين الاغ سوار شو برو ، اما اگر آب و غذا به حيوان ندي يا بار زياد و سنگيني بارش كني و يا كتكش بزني ، اين حيوون مياد و همه چي را به من ميگه .

عباد خودش تعريف ميكرد و ميگفت نزديك غروب ديگر كارمان تمام شد و من سوار الاغ شدم تا آنرا به خانة دايي برده و به آنها بدهم ، الاغ با قدمهاي تند تا دم خانة آنها رفت و وقتي از پيچ كوچه به ميدانچة جلوي خانة آنها پيچيد ، شروع كرد با صداي بلند عرعر كردن و من كه تا آنموقع عرعر كردن الاغ ماده را نديده بودم خيال كردم ؛ او دارد از دست من به دايي شكايت ميكند و همه چيز را براي او تعريف ميكند ، اين بود كه فوراً از الاغ پايين پريده و الاغ را رها كردم و خودم از ترس تقي دايي بطرف خانه مان فرار كردم ، بعداً دايي ازم پرسيد آنروز چرا الاغ را رها كرده بودي ؟ و من ماجرا را تعريف كردم و او خنده كنان گفت :

ـ پسرة بي عقل آن حيوان دلش براي كره اش تنگ شده بود و براي اون عرعر ميكرد و به اون خبر آمدنش را ميداده است .

سيزلر ساغ اولون

Mohammad Komijani
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

صفحات دوستان


فرزندان كميجان

چؤگور

كميجان خبر

كميجان 1

چرگزي كميجان

عاقبت به خير

درباره نويسنده

شعر كميجان

هنر كميجان

حاج رضوان

دائرةالمعارف کميجان



انساب كميجان

ايلهاي برچلو و بزچلو

تاريخ و جغرافياي كميجان

تعزيه خواني در كميجان

داداشعلی كلوانی

شهداي كميجان

عراقي - شاعر كميجان

فرهنگ و آداب كميجان

گؤللر و قوش دره

مشهدي تقي جاويد

نامداران كميجان

درباره نويسنده

1 كميجان

تصاوير کميجان



Komijan2002

Komijan View

Komijan Home Pages


GeoCities

IranSeek

Ryze

WebSpawner

سايتهاي مرتبط با بورچالي



روزنامه نويد آذربايجان

(بورچاليهاي (نقده

بورچاليهاي گرجستان

قالي بورچالو

موسيقي بورچالي


آمار بازديد



پرشين‌بلاگ