گنجشک مشهدی

آزاد نمودن گنجشگها<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يكبار هم براي زيارت به مشهد مقدس مشرف شده بود و در آنجا ديده بود كه مردي دستفروش يك قفس در كنار خيابان گذاشته كه پر از گنجشك است ، كمي از دور او را نگاه كرده بود و ديده بود كه بعضي از مردم با دادن پول گنجشكي را از آن مرد خريده و پس از گرفتن آن را در هوا پرواز ميدهند و گنجشك كه از قفس خلاص شده مثل تير از كمان رها شده به پرواز در ميآيد .

آرام آرام به مرد دستفروش نزديك شده بود و از او پرسيده بود كه :

ـ عمو ، تو چي ميفروشي ؟ 

ـ گنجشك ميفروشم عمو

ـ دانه اي چند ميفروشي ؟

ـ دانه اي 5 ريال

پدربزرگم پنج ريال داده و يك گنجشك خريده بود و به محض اينكه گنجشك را در دستانش گرفته بود ، با يك چرخش دست راست كلة آن پرنده را كنده و بر زمين انداخته بود ، مرد پرنده فروش كه از اين عمل او تعجب كرده بود ، با عصبانيت پرسيده بود :

ـ چرا همچين ميكني مرد حسابي ؟

ـ مگه چطور شده ؟ خب دارم گنجشكم را مي كشم .

ـ چرا ميكشي حيوان زبان بسته را ؟ نميگي گناه داره ؟

ـ مگه بقية مردم چيكار ميكنن ؟

ـ مردم پرنده را مي خرند و از قفس در آورده در راه خدا آزاد مي كنند ، تو پرنده را ميكشي .

 ـ لابد مردم باغ ندارند ، اگر آنها هم مثل من از دست اين پرنده ها بجان آمده بودند ، آنها هم همينكار را ميكردند ،  دعا كن كه من پول كافي ندارم ، اگر پولم زياد بود همة اين گنجشكها را مي خريدم و سر همه را ميكندم .

يا ضامن آهو.

/ 0 نظر / 5 بازدید