ماجراها

ماجراهاي پدربزرگ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باباتقي آدم بسيار دقيق و حسابگري بود و حساب كتاب يك قران زندگيش را هم نگه ميداشت ، هيچ وقت چيزي را فراموش نميكرد و هر كاري را در زمان خودش انجام ميداد و براي وقت هم خيلي ارزش قائل بود ، براي تك تك ابزار و وسايل و ادوات كشاورزي و كوزه گري اش ارزش قايل بود و واي به حال و روز كسي كه چيزي را از او قرض گرفته باشد و پس از انجام و اتمام كارش پس نياورده باشد .

روزي در يك اتوبوس به مقصد قم عازم زيارت مرقد حضرت معصومه بود كه يكباره در اتوبوس مردي را ملاقات كرده بود كه از بيست سال قبل از كميجان به تهران مهاجرت كرده بود .

پس از ديدار با آن مرد و احوالپرسي از او ، باو گفته بود كه شما از حسابهاي زمان كوزه گري مبلغ 5/2 ريال به من بدهي داري و امروز ديگر بايد آنرا به من بپردازي .

آن مرد با شوخي و خنده گفته بود :

-       مشهدي تقي ، تو هنوز بعد از بيست سال آن خرده حساب را بياد داري ؟

 پدربزرگ گفته بود :

-       بعله كه بياد دارم و آن مبلغ اگرچه بسيار كم و جزئي است ، ولي از نظر من يك حساب و بدهي است كه بايد پرداخت كني .

آن مرد با عذرخواهي مبلغ بدهي را باو پرداخت كرده بود .

سيزلرساغ اولون

/ 0 نظر / 5 بازدید