الاغ قرضی

قرض دادن الاغ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ماجراي قرض دادن الاغ هم از آن ماجراهاي شنيدني است .

الاغ حيوان خوب و زحمتكشي است كه معمولاً در فروردين ماه كره اش را بدنيا مياورد و حدود يكماه طول ميكشد تا كره الاغ بتواند تمام روز را در كنار مادرش به صحرا و بيابان برود و در مدتي كه كره نوزاد است و براي احتراز از خستگي او را همراه مادرش به بيابان نميبرند و در طويله نگه ميدارند ، روزي يكي دوبار مادرش را مياورند تا آن حيوان بچه اش را شير داده و سير نمايد .

بعد از اين مدت است كه كم كم كره را همراه مادرش به صحرا ميبرند تا ضمن باز شدن دست و پايش ، با صحرا و بيابان هم آشنا شده و با دهان زدن به علوفة تر و تازه به گياهخواري هم عادت كند ، در اينمواقع چون كره تازه به صحرا رسيده و دويدن و شيطنت را دوست دارد ، به دور دستها دويده و مادرش كه نگران او ميشود ، با صداي بلند او را صدا كرده و بدنبال او ميرود و اگر كره از مادر عقب بماند ، الاغ مادر گوشها را به سمت عقب ميخواباند و با نگراني عقب و پشت سر را نگاه ميكند و اگر مدتي از بچه اش دور بماند وقتي كه به او نزديك ميشود ، از دور شروع به عرعر كردن و صدا كردن ميكند و به دلايل فوق الذكر در مواردي كه الاغ را به دوست يا همسايه اي قرض ميدادند ، كره اش را نگه ميداشتند تا مبادا كره به بيابان فرار كرده و اسباب دردسر طرف بشود .

يكبار عباد نبي الله كه ضمناً بچة خواهر پدربزرگم بود ، آمده و الاغ را از او قرض ميگيرد تا فردا باري را به صحرا ببرد ، پدر بزرگ موافقت ميكند و به عباد ميگويد : برو فردا صبح بيا الاغ را ببر .

صبح فردا كه عباد براي بردن الاغ آمده بود ، بابابزرگم بهش گفته بود : بيا اين الاغ سوار شو برو ، اما اگر آب و غذا به حيوان ندي يا بار زياد و سنگيني بارش كني و يا كتكش بزني ، اين حيوون مياد و همه چي را به من ميگه .

عباد خودش تعريف ميكرد و ميگفت نزديك غروب ديگر كارمان تمام شد و من سوار الاغ شدم تا آنرا به خانة دايي برده و به آنها بدهم ، الاغ با قدمهاي تند تا دم خانة آنها رفت و وقتي از پيچ كوچه به ميدانچة جلوي خانة آنها پيچيد ، شروع كرد با صداي بلند عرعر كردن و من كه تا آنموقع عرعر كردن الاغ ماده را نديده بودم خيال كردم ؛ او دارد از دست من به دايي شكايت ميكند و همه چيز را براي او تعريف ميكند ، اين بود كه فوراً از الاغ پايين پريده و الاغ را رها كردم و خودم از ترس تقي دايي بطرف خانه مان فرار كردم ، بعداً دايي ازم پرسيد آنروز چرا الاغ را رها كرده بودي ؟ و من ماجرا را تعريف كردم و او خنده كنان گفت :

ـ پسرة بي عقل آن حيوان دلش براي كره اش تنگ شده بود و براي اون عرعر ميكرد و به اون خبر آمدنش را ميداده است .

سيزلر ساغ اولون

/ 1 نظر / 4 بازدید
فاطمه

و جهان از اين «غار» روشني گرفت ...عشق در حرا، حرمت جاويد يافت ؛ چرا كه حرا ، حريم نور است و روشنايي حرا در بلنداي سنگواره اي به حضور الهي محمد(ص) تا ابد اعتبار يافت. نفس جبرئيل كه دميد ديگر حرا ، مغاكي تيره نبود. قدمگاه فرشتگان آسماني بود كه ناموس بزرگ خدا را بر شانه بشر نهادند و محمد (ص) مبعوث شد.از آن زمان تا هميشه هستي، حرا، همچون خورشيد بر جان جهان مي تابد.....بعثت رسول اکرم حضرت مصطفي (ص) برپيروان شريعت محمدي مبارک باد