ساعت

 قضيه ساعت پدربزرگ<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پدر بزرگ باباتقي يك ساعت جيبي داشت كه زنجير خيلي قشنگي آنرا به جادكمه جليقه اش وصل ميكرد ، هر روز غروب آنرا با آفتاب تنظيم و دقت آنرا كنترل ميكرد و براي خيلي از افراد و همسايگان ملاك و مبدا ء تنظيم ساعت بود.

هروقت كه پدرم هم براي آبياري ميرفت ساعت باباتقي را قرض ميكـرد و همراهش مي برد تا آب را بموقع بازكند .

در زمستانها در هر خانه يك كرسي مي گذاشتند تا افراد خانه در اطراف آن نشسته و با دراز كردن پاي خود بزير كرسي گرم شوند .

كرسي چهار ضلع داشت كه هر ضلع آنرا ، پله ميگفتند و نحوة جاگيري و نشستن هريك از اعضاي خانواده در پله هاي كرسي ، بنحوي بود كه انگار از قبل تعريف و تعيين شده است و جايگاه افراد خانواده در اطراف كرسي هميشه ثابت و لا يتغير بود .

يك شب كه من در كنار كرسي نشسته و مشغول مشق نوشتن بودم ، بقيه اعضاي خانواده در اطراف كرسي خوابيده بودند ، پدرم هم كه عصر آنروز از آبياري بازگشته و حسابي خسته بود ، در يك پله كرسي خوابيده بود .

پس از كمي مشق نوشتن وقتي براي خستگي در كردن و نفس كشيدن از جايم بلند شدم ،  در روي طاقچة ديواري ، چشمم به ساعت بغلي پدر بزرگ افتاد كه زنجير ماري زيبايي داشت كه يك سرش به حلقة كناري ساعت و سر ديگرش به يك حلقة زيبا متصل بود كه به جادكمه اي جليقه قلاب ميشد و پدرم بعد از اتمام آبياري ، ساعت را آورده و آنجا در طاقچه گذاشته بود .

همه در خواب بودند و وسوسه ديدن ساعت مرا راحت نمي گذاشت ، خلاصه آرام بلند شدم و ساعت را آوردم و با چاقوي قالي بافي مادرم قاب پشت آنرا باز كردم .

چرخ دنده ها با چه ظرافت و دقتي كنار همديگر چيده شده بودند و با چه نظمي كار ميكردند ، واقعا تماشاي آن همه ظرافت لذت بخش بود ، وقتي از تماشاي حركت اجزاي مختلف ساعت سير شدم ، با چاقو تك تك پيچ ها را باز كردم و چرخ دنده ها را جدا كرده و روي كرسي گذاشتم .

بعد از باز كردن چند چرخ ، ترسيدم كه نكند جاي چرخ ها و پيچ ها را فراموش كنم و نتوانم آنها را درست در جاي خودش قرار دهم ، آن بود كه شروع به بستن آنها كردم و سعي كردم هر چيزي را درست سر جاي خودش بگذارم ، اما هرچه زور زدم موفق نشدم و بالاخره تمام چرخ دنده ها و پيچ ها را بداخل ساعت ريختم و درش را با فشار بستم و آنرا لاي دار قالي بافي كه برقرار بود ، انداختم و خوابيدم .

اين پدر بزرگ نديد بديد ما هم كه ، وقتي چيزي را به كسي قرض ميداد ، فورا” براي گرفتنش ميآمد . فردا صبح همينكه آفتاب زد و ما مشغول صبحانه خوردن بوديم ، پدر بزرگ آمد و ساعتش را خواست  ولي هر چه طاقچه و اطراف آنرا گشتند پيدا نشد ، همه جا را گشتند و بالاخره ساعت را از درون دار قالي بافي پيدا كردند .

تا بابابزرگ چشمش به ساعت افتاد ، شصتش خبردار شد كه اكبر آنرا خراب كرده است ، چونكه فقط اون بود كه به امور فني علاقمند بود ، به همين دليل بابابزرگ رفت و يك تخته پيدا كرد و اصل مسلم چوب تر را مفصل اجرا كرد .

من از اين جريان كاملا” تاءديب شدم و ديگر به چيزي دست نزدم ولي اكبر هرگز ادب نشد ، اگرچه آنروز زير ضربات چوب هزار بار قسم خورد كه اصلا” ساعت را نديده و به آن دست نزده  ولي كي باور ميكرد؟ .

خدا اخوی را بيامرزد و او هم مرا حلال کند .

/ 0 نظر / 8 بازدید