کله پاچه

گوسفند پرواري<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يكبار بابابزرگ رسيدگي و تيمار يك گوسفند پرواري را به پسر كوچكش خسرو كه در آنزمان جوان برومند و سر به هوايي شده ، سپرده و گفته بود : اين گوسفند مال خسرو است و خودش بايد هر روز به او آب و خوراك و علوفه بدهد ، ولي عليرغم سپردن مسئوليت مراقبت و تيمار گوسفند به عمو ، بابابزرگ خودش به آن گوسفند هم مثل بقيه رسيدگي ميكرد ، چون پسرش را مي شناخت و ميدانست كه او بيخيال است .

يكشب كه براي شام كله پاچه گذاشته و چند نفر از بستگان هم دعوت شده بودند ، يكباره پدربزرگ هنگام شام خوردن از عمو خسرو سئوال كرده بود كه :

 - بابا گوسفندت چطوره ؟ خوب غذا ميخوره ؟

عمو جواب ميدهد كه :

- آره بابا خيلي خوب علوفه ميخوره و حسابي هم چاق شده .

بابابزرگ عصباني شده و گفته بود :

 - هچچه نمه قودوخ ، بو كلله پاچچا او داوارينه ( يعني اين كله پاچه مال همون گوسفندي است كه تو از سلامتي اش تعريف ميكني ) .

سيزلرساغ اولون

/ 0 نظر / 12 بازدید