هيچ چه نمه قودوخ

از تهران برگشتن ايپكعلي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ايپكعلي فرزند معصومه خواهر باباتقي از ازدواجش با حسن عمو بود كه اهل عيسي آباد بود و چون مادرش پس از مدت كوتاهي بعد از تولد او از حسن عمو طلاق گرفته و به منزل برادرش بازگشته بود ، در همان خانه پدر بزرگ ماند و بزرگ شده بود .

بعد از اينكه ايپكعلي بزرگ شد ، براي پيدا كردن كار به تهران رفته بود ، در همان ايام اسم پدرم (مسيب)كه پسر بزرگ خانواده بود براي اعزام به خدمت سربازي درآمده بود .

چون اهل خانواده مايل به فرستادن او به سربازي نبودند ، او را از چشم آشنا و غريبه پنهان ميكردند تا مبادا چشم مأمور جلب افراد و جوانان به سربازي باو بيفتد و او را به اژباري ( اجباري ) ببرند .

يكشب كه اهل خانه درب حياط را بسته بودند و در حال صرف شام بودند ، صداي دقالباب درب بگوش مي رسد ، مسيب براي باز كردن درب حياط مي رود و سئوال مي كند :

- كيه ؟

كسي از پشت درب بزبان فارسي ميگويد :

- در را بازكن .

مسيب دوباره مي پرسد : كيمنه ؟ ( يعني كيه؟)

صدا دوباره به همان زبان فارسي ميگويد :

باز كن درب را اي جوان .

مسيب كه درگير مسئلة سربازي بود ، بدون اينكه درب را بازكند عقبگرد كرده و با عجله خود را به خانه رسانده و به پدرش ميگويد :

بابا يك نفر آدم شهري است كه به زبان فارسي صحبت ميكند ، فكر كنم براي جلب من آمده است .

پدرش (پدربزرگ ) باو ميگويد كه خود را درون كورة كوزه گري پنهان كند و سپس خودش براي بازكردن درب مراجعه و درب را باز ميكند و ناگهان با ايپكعلي روبرو ميشود كه به زبان فارسي ميگفت : پيرمرد در را باز كن .

از همانجا پدربزرگ با سقلمه چنان به پهلوي ايپكعلي ميكوبد كه داد او به آسمان مي رود و ميگويد :

هيچ چه نمه قودوخ ، منيم اوچون ، فارسه اورگن مي شه ي؟ سن بيزيم اوره گي ميزه پات لاتدي .

يعني : كره ... براي من فارسي ياد گرفته اي ؟ تو دل ما را از ترس تركاندي .

ايپكعلي بعداً موفق شد در راه آهن استخدام شده و خانواده اش را به تهران برده و در آنجا ساكن شد و هنوز هم در همان تهران ساكن است .

شهری شدن به فارسی ياد گرفتن نيست .

/ 0 نظر / 13 بازدید