قحطی

سالهاي قحطي و خشكسالي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پدر بزرگم چون گرسنگي و قحطي را ديده بود ، تعريف ميكرد كه در ايام سالهاي قحطي جوانان بيشماري از گرسنگي در كوچه هاي كميجان ، جان سپرده بودند و ما هم بدليل نداري و محدوديت امكان كمك نداشتيم و به همين دليل هم هرگز نديدم كه تكه اي نان يا حبه اي انگور از دستش بر زمين بيفتد ، او قدر تمام جزء جزءزندگيش را ميدانست .

اما اخيراٌ که در شهريور ۱۳۸۲برای چيدن انگورهای باغ به کميجان رفته بودم و زمانی که مشغول کار بوديم ازبس در چيدن بی دقتی ميکرديم و دانه های انگور بر زمين می ريخت دائم به يادش بوديم . آخرش گفتم : حالا کجاست ؟

/ 0 نظر / 10 بازدید